تبليغاتX
...چند لحظه سکوت...



یه وقتی برای خودت عادتهای قشنگ می ساختی...

حالا قشنگ بودن یا نه مهم نیست..مهم اینه که دوستشون داشتی!

اینکه چقدر دوستشون هم داشتی یا نه, مهم نیست..مهم اینه که بهت آرامش می داد!

حتی اینکه چقدر بهت آرامش هم می داد یا نه , مهم نیست!

مهم اینه که اینقدر این روزا سر خودتو شلوغ کردی که یادت رفته برای خودت عادتای قشنگ بسازی!!




دسته بندی :دل نوشت

نویسنده : آرامش ; ساعت 23:35 روز دوشنبه هفتم دی 1388
لینک مطلب



من دلم می خواهد:

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

  روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر


خانه دوست کجاست؟



دسته بندی :دل نوشت

نویسنده : آرامش ; ساعت 0:29 روز چهارشنبه دوم دی 1388
لینک مطلب



لیوان چایتو می گیری دستتو و میری می شینی روی صندلی کنار پنجره ...

سعی می کنی ذهنتو از تمام فکرایی که تو رو به خودش مشغول کرده دور نگه داری..از همه چی !

یه روزایی دلت می خواد دغدغه هات کم بشن..حتی هیجانات!!

یه روزایی می خوای خیره بشی به گلدونات ..به جوونهای تازه ای که چند روزه منتظرشونی ..

یه روزایی دلت نمی خواد به پازل بهم ریخته ات فکر کنی..یا حتی به اینکه ....

یادم نبود امروز قراره به چیزی فکر نکنم..



دسته بندی :روزمرگی

نویسنده : آرامش ; ساعت 9:30 روز شنبه بیست و هشتم آذر 1388
لینک مطلب



گاهی وقتا لازمه چند تا پس گردنی به روح و روانت بزنی وهر جوری شده خودت رو از کنج عزلت بکشی بیرون

گاهی وقتا باید عینک بد بینیتو برای چند لحظه برداری و یکمی قشنگ نگاه کنی..

گاهی وقتا ممکنه یه اتفاق ساده بتونه کمک کنه اونی که می خوای باشی..

گاهی وقتا لازمه با خودت یه کمی,فقط یکم مهربانانه تر برخورد کنی..

گاهی وقتا فقط می خوای حرف بزنی تا یخ وجودت بشکنه..

گاهی وقتا باید بنویسی تا لااقل فکر نکنی..

گاهی وقتا دلت می خواد حالت الکی الکی خوب بشه بدون دلیل !!





دسته بندی :دل نوشت

نویسنده : آرامش ; ساعت 8:46 روز سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388
لینک مطلب



راستش دیدم خوبیت نداره حالا که مادربزرگ اوباما جان مشرف شدن مکه بهشون زیارت قبولی نگم


مخاطب نوشت: اوباما جان چشمت روشن ..ایشاا.. یه روزی قسمت خودت بشه ولی قبول کن اصلا درست نبود با این همه اسم و رسم و مال ومنالت یه غریبه بیاد و ماما سارا رو بفرسته حج!!!



دسته بندی :تفنن

نویسنده : آرامش ; ساعت 9:42 روز دوشنبه شانزدهم آذر 1388
لینک مطلب



داره تبلیغات ژل دست رو می بینه بعدش می گه : مامان ژل دستم تموم شده یکی دیگه برام بگیر

با تعجب می گم : همش دو روزه واست خریدم تمومش کردی؟ با بی خیالی میگه:آره ..

دارم فکر می کنم آخه چه جوری به این زودی!!

........

از مدرسه اومده می بینم پشت کاپشنش سیاهه! می پرسم: چی شده؟میگه نشستم روی سکوی حیاط ..حواسم نبود کثیفه, اینجوری شده..اونوقت با دوستم فکر کردیم ژل دست بهش بزنیم تا تمیز بشه!

.......

مدرسه یه روزایی شیر میدن بهشون ..از مدرسه اومده می بینیم یه لکه بزرگ روی مانتوشه ! میگه : بچه ها هلم دادن شیرم ریخت

از قرار معلوم  باز این دو تا متفکر بزرگ تصمیم گرفتن با ژل دست مانتو رو تمیز کنن!!!

.......

مربیشون در مورد کمک و محبت به دیگران صحبت کرده..زنگ بعد هم مربی بهداشت از بهداشت فردی براشون گفته تا رسیده به وضعیت ظاهری حتی تمیزی کفش ..اونم توی فصل برف و بارون

نتیجه اش شده: تمیز شدن کفشای نصف هم کلاسیهاش موقع زنگ تفریح ..البته باز هم با ژل دست ایشون!!!!!!



توضح نوشت: هدفم از نوشتن این پست ,فقط و فقط راحتی خیال شرکت سازنده ژل دست بابت فروش تمامی محصولاتشه




دسته بندی :روزمرگی

نویسنده : آرامش ; ساعت 9:36 روز دوشنبه شانزدهم آذر 1388
لینک مطلب



چند سال پیش بود..یه روزی مثل همین روزای پاییزی

وارد که میشم هرم هوای گرم پخش میشه روی صورتم..لیست رو نگاه می کنم ,اتاق 2..همون بزرگه ..همون دلبازه .در اتاق عمل رو باز می کنم مثل همیشه اول نگاهم می چرخه سمت مریض روی تخت..

 یه بدن نحیف و موهایی که مثل پنبه سفیده ,با چهره ی مهربونی که منو یاد عزیز جون میندازه..

مثل همیشه با یه لبخند امیدوار کننده میرم طرفشو میگم : سلام عزیز جون..خوبی؟ .بلا به دور!

اونم با لبخندی بیشتر از من در جواب میگه: سلام عزیزم..صبحت به خیر مادر ..خوبی؟خسته نباشی

همکارا با تعجب همه بر میگردن و چاق سلامتی ما دوتارو تماشا می کنن..یکیشون با اشاره می پرسه :آشناست؟ سری تکون میدم و می گم نه!..ابروهاشو  با تعجب میده بالا

می پرسم: چی شده عزیز ؟..میگه: از پله های مسجد افتادم ..یک ماه پیش ,میگن لگنم شکسته

میگم : خوب میشی ایشاا..میگه : هر چی خدا بخواد

....

دکتر بی هوشی به جراح توضیح میده با شرایطی که داره ریسک بی هوشی و عملش خیلی بالاست..جراح میگه مشکلی نیست,رضایت دادن خانواده اش ..با این حال بی هوشی کامل نکنین

..

ست اسپاینال رو باز می کنم و میذارم کنار دست دکتر..میام کنار پیرزن و براش ساده توضیح میدم نمیشه بی هوشش کنیم باید از کمر بی حسش کرد ..میخنده و میگه هر جور صلاحه ..

کمکش می کنم تا بشینه بهش میگم:نترس من کنارتم ..فقط باید بی حرکت باشی تا دکتر کارش رو انجام بده..سرشو می ذارم روی شونه ام و دستاشو می گیرم..بدن نحیفش می لرزه .آروم شروع میکنه به خوندن آیه الکرسی ,نا خوداگاه باهاش زمزمه میکنم

آروم می خوابونمش روی تخت ..ماسک اکسیژنو می ذارم رو صورتشو و می گم حالا آروم نفس بکش با لبخند میگه: خوشبخت بشی مادر!

تنفسش مرتب نیست..یه چشمم به مانیتوره..یه چشمم به قفسه سینه اش..محض احتیاط دستم رو می ذارم روی نبض دستش..نامرتبه!

با چشم اشاره میکنه ماسک رو بردارم..چیزی زیر لب میگه..صداشو نمی شنوم ..ضعیفه..سرمو جلو میبرم داره شهادتین می خونه..با نگرانی به مانیتور نگاه می کنم ..بلند دکترو صدا می زنم

.......

نیم ساعت بعد ملافه سفید رو می کشم روی صورتش ..انگار یه بار دیگه عزیز جونو از دست دادم ..از اتاق میرم بیرون ,باید برم جایی این بغضو بشکنم






نویسنده : آرامش ; ساعت 15:48 روز دوشنبه نهم آذر 1388
لینک مطلب



یه دسته از آدما هستن همون لحظه اول جذبشون می شی قیافه..تیپ..عقیده..افکار ..لحن حرف زدن..نوع نگاه

ولی وقتی بیشتر می شناختیشون می فهمی تمام جذابیتشون برات از بین رفته..یعنی کلا حیف وقت!

....

یه دسته هم از آدما هستن اونقدر ساده ومعمولی هستن که اگه شانس نیاری و نشناسیشون ممکنه تا آخر عمر لذت ذره ذره شناختنشونو از دست بدی...



دسته بندی :دل نوشت

نویسنده : آرامش ; ساعت 10:12 روز یکشنبه هشتم آذر 1388



من و اين تنهايي

من و همواره نگاهي بر در

که صداي قدمت آهسته ,برسد از کوچه .انتظاري است قشنگ...

توي در گاه اتاق..قاب عکست خندان..به دلم مي نگرد..

او مرا مي بيند.. که پي ات ميگردم..

به اميد روزي که تو اينجا باشي...


توضیح نوشت: مخاطب خاص نداره ..اصرار نکن حتی شما دوست عزیز!



دسته بندی :دل نوشت

نویسنده : آرامش ; ساعت 2:20 روز چهارشنبه چهارم آذر 1388
لینک مطلب



گاهی فکر می کنم لازمه کمی از بدبینی های خودم رو به آدمهای ساده لوح و زود باور ببخشم..

گاهی واقعا نیاز دارم کمی از احساس های بد خودم رو به دیگران منتقل کنم...

گاهی دوست دارم فقط خاطرات تلخم رو با دیگران شریک بشم...

گاهی...



دسته بندی :دل نوشت

نویسنده : آرامش ; ساعت 21:45 روز شنبه سی ام آبان 1388
لینک مطلب